تبليغاتX
پرت و پلاهاهاها
............پرت و پلا های یک آدم پرت............
دوستان خوبم سلام!

سال نو رو پیشاپیش تبریک میگم!

در این روز ۲۹ اسفند که میبایست خودش یه جشن ملی باشه که نیست

امروز روزه پیروزی ملت ایرانه و حتی پیروزی همه مردم ستمدیده!

استیلا بر امپراتوری شیطانی بریتانیا در  ۲۹ اسفند رنگ واقعیت گرفت!

اما ما مصدق رو فراموش کردیم! چرا؟

حال اینکه امروز اگه نفت نبود معلوم نبود به چه حال و روزی گرفتار بودیم. گرچه خودم باور دارم نفت خودش یکی از دلایل عقب موندگی ما شده! چون ما ازش درست بهره نبردیم و الا مالزی هم نفت داره!

به هر حال امروز در تلویزیون و رادیو و اینترنت و ماهواره و روزنامه اسمی از مصدق کبیر و حماسه ای که با اتکال به خدا و مردم! آره خدا و مردم! بدست اورد نمیشه!

اما از اونجا که این وب لاگ اسمش پرت و پلاس گفتم نام بردن از این بزرگ مرد تاریخ ایران هم چون خیلی پرت و پلا گویی بد نیست یادی ازش بشه!

یاد و خاطره اش گرامی! 

میخواست بره اما نمی خواستن ملت حرکت کنه!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 10:47  توسط هاني  | 

من باز اوومدم!
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 14:24  توسط هاني  | 

من از طرف خودم و خودش

ضمن تایید سخنان گه ربار جناب ریس جمهور منتخب این عزیز ولایت در مورد لزوم از صفحه روزگار پاک شدن اسراییل در جلسه ای رسمی و .....

و عرظ تبریک به همه کسانی که با شعار تحریم انتخابات زمینه برای ریاست چنین فرشته ای را فراهم کردند

به خودم تسلیت میگم . که به من میگن دانشجوی ایرانی و به آقای رییس جمهور میگن دکترایرانی!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 12:4  توسط هاني  | 

وضو گرفتم که احیانا نماز بخونم و به شرافت شب قدر به جای قران به سر گرفتن و یاد قرض و قوله ها گریستن و از خدا طلب بخشش کردن به خاطر ریختن آبروی مردم و غیبت کردن و تهمت زدن و قس علی هذا ، کمی به فرموده حضرت رسول فکر کنم که این جور مث جناب خر تو باتلاق زندگی دست وپا نزنم!

ریا بس!!!! اما نمی تونستم  راستش خوندن کتاب " تاج خار " مسیح علی نژاد - خبرنگار همبستگی و ایلنا - بد جوری کفریم کرده بود! طوری که اگه این جناب فرهنگستان (به کسره سین ) پوست به استخوان چسبیده از زور غم ناموس مردم خوردن، رو گیر میووردم چنان از شدت محبت بش مهر میورزیدم که مجنون استادخانی بزن کنار دو تا هم بوق بنزی پشتش!

......خیلی دلم تنگه! از چون من هایی که امروز جونشون به لب رسیده و حاضر نیستن باور کنن که:

این آشیه که با قلب احساسی و دست خودشون پختن !

تاوان پس رفتای ما رو باید همه بدن، مخصوصا اوون کودکای یتیم جنوب شهر که فقر و گرسنگی ارزش خیلی چیزا رو خیلی وقته براشون کمرنگ کرده ، آخه اقتصاد ماله خر است، ما که انسانیم! (...)

کاش میزاشتن خر باشیم و انسان بی آبرو و غیرت و غرور نباشیم!

راستی چقدر باید بی غیرت بود که برای شندر غاز بیای تو تلویزیون و هر خطابه ناراستی که برات نوشتن نطق کنی! گاهی دلم برای این بابان ها و حیاتی ها که یه پاشون لبه گوره و هنوز به راحتی هر شر و وری رو به خورده مردم میدن دلم مسیوزه!  آی کجاست غیرت و مرام مردانگی! آخه احمق گه تو لابلای این مردم نمیلولی ؟ مگه فقر و فلاکت( از نوع فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی) مردم رو با چشمای کورت نمی بینی؟ فردا چطور میخوای جواب پس بدی؟

به این میگن یه پرت و پلای کلاسیک!

 ختم کنم به این جمله نغز که :

به قول مم حسن، در شب های قدر کله ای که پوکه قرآن اگه روش بزاری که هیچ ، اگه توش هم بزاری باز همان خر اولی!

شرمنده! 

تقدیم به نخود کاشته و گلابی بی هسته و ژورنالیست دربند بعد از این  س.ج!! تا نگه چرا پست نداری!؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 22:47  توسط هاني  | 

بیان تفاوت های عشق (love)و الیناسیون ( حلول روحی) به عقید ۀ «یونگ»

 شاگرد زیگموند فروید

 

عشق جوشش مرموزی است که در یک روح نسبت به دیگری پدید می آید ولی دو تن که به 

 سر  حد شیفتگی عاشق یکدیگرند ممکن است در عین حال یکدیگر را به این معنی که

یونگ میگوید  حس نکنند بلکه با هم آشنا نیز نباشند اما چون بسیاری از آثار عشق با آنچه

یونگ حلول دو روح  آشنا در یکدیگر یا الینه شدن روحی بوسیله دیگری می نامد شباهت

بسیار دارد این پندار پدید آمده است که این دو را یکی بدانند در صورتی که یونگ موارد

اختلاف میان این دو را که تشریح می کند چنین نتیجه میگیرد که این موارد از موارد مشترک

آن دو بیشتر است.

1-     دو عاشق ممکن است با هم خویشاوند  نبوده یکدیگر را نشناسند ، ممکن است از که

 آب وگل سرشته نشده باشند ، دو بیگانه ممکن است عاشق یکدیگر شده باشند د رحالیکه

دو روح که به حالت الیناسیون یا جذب و حل در هم می رسند باید جبرا از مراحل

 آشنایی، خودمانی و خویشاوندی گذشته باشند. دو روح ناهم جنس ممکن نیست یکدیگر

 را حس کنند اما بسیار اتفاق افتاده است که بهم عشق ورزیده اند .

2-     عشق پس از گذشتن از مراحل ابتدائیش پوک تر و سبک تر و سطحی تر می شود

 تا جائیکه  در آخرین مرحله که نزدیکترین مرز دو روح است ناپدید می گردد و از ورای

آن چهره ی سرد و زشت ناخویشاوندی و ناهمرنگی پدیدار می گردد در حالیکه این مسیر

 در مورد حلول دو روح خویشاوند کاملآ معکوس است.

3-     عشق پیوند و نزدیکی ناخود آگاه و کور دو روح است و بینایی و خود آگاهی

آنرا ضعیف و حقیر می سازد ، در صورتی که ادغام دو روح در اوج خود آگاهی    عمیق

 و بینایی بارز و وسیع شکل میگیرد و هم آگاهی و هم بینی آنرا ریشه دارتر و

پرجلال تر میکند .در اینجا یونگ اصطلاحی بکار می برد که بزحمت می توان

 آنرا "محرومیت خاص" دو انسان در میان همه ی انسانها  و در پیش چشم همه ی

اشیاء طبیعت که خود را با آنها بیگانه می باد ترجمه کرد و این ویژه  دو روح خویشاوند است در صورتی که دو عاشق جز در نیاز عاشقانه و چشم احساس عشقی خود ، با

هم فاصله هایی دارند که چه بسا دیگرانی در این میانه با هر یک  از آنان نزدیکتر باشند .

4-     عشق بسادگی به کینه بدل می گردد، در صورتی که دو همزاد و همنژاد ، حتی

در دشوارترین حوادثی که ممکن است روی دهد، احساس کینه ، نفرت و زشتی در

 آنان نسبت به یکدیگر پدید نمی آید.

5-     عشق با حسد سیاه و وحشیانه ی نسبت به هر چه با معشوق پیوند دارد توام است

 در حالیکه در این حالت روح هرچه را با روح هم نژادش در تماس است، هر چند در

 مسیر او نباشد و حتی مغایر با او دوست میدارد و یا لااقل در نظرش بی تفاوت است

 و بطور کلی برایش جالب!  

6-     عشق ممکن است عوض شود یا فراموش شود.

7-     عشق در همه مراحلش با خود خواهی فردی توام است و معشوق را برای خودش

می خواهد و هرگاه احساس کرد عاملی  به هر صورت شرایطی موجب شود که

 معشوق برای او نخواهد بود ، عشق نیز از بین می رود زیرا اگر پای عاشق در میان نباشد

 نمی تواند به حیاتش ادامه دهد، در حالیکه در این حالت ، سطح حال و روح از این

مرحله برتر است.

عاشق به یک  جنگل چون چشمان حریص و شوق زده ی یک تاجر چوب می نگرد

 و الینه همچون یک شاعر بزرگ ، برای یک آتش پرست که در گوشه ی آتشگاه،

چشم به زیبایی خیره کننده و اسرار آمیز آتش دوخته و روشنائی و شکوه ساحرانه

و جلال  خدایی و زیبایی مرموز آنرا در عمق فطرت خود می یابد و قلب و روحش

 را به

 زبانه های سوزان آتش سپرده است و خود را در تماشای آن محو کرده است. چه

 فرق میکند که خود خادم معبد و نگهبان آتش باشد و از آن گرم شود و احیانا غذای

خود را نیز در کنار آتشدان بپزد  یا نه! و عاشق اگر خادم آتشکده نشده است ، احساس

می کند که آتش از آن او نیست و  هیچ پیوندی  او را با آتش پیوند نمی دهد و ایمانش

 را به مذهب آتش پرستی از دست می دهد یا کافر می شود یا دین دیگر می گیرد.

8-     عشق قطعا یان زن و مرد پدید می آید اما این احساس ربطی به جنسیت ندارد ، میان

 دو مرد ، دو زن، انسان و خدا،.....می تواند بوجود آید.

 

                                                                            نقل با اندکی دخل و  تصرف از ضمیمه کتاب انسان بی خود

                                                                                                                      نوشته معلم شهید دکتر علی شریعتی رحمه الله

 

این موضوع را از این جهت نوشتم که خودتون بخونید و فکر کنید و بین عشق و دوست داشتن  که به حلول از لحاظ ویژگی ها

بیشتر شباهت داره تا عشق ! بیاندیشید . اگه چیزی فهمیدید به منم بگید. از اونجا که عشق و دوست داشتن ریشه ها و علت های

کاملا متفاوت دارن و معمولا یکسان فرض میشن گفتم شاید خوندن این مطلب و فهم اون توی زندگی ما مفید و راه گشا باشه و ما رو

 از افتادن به هزارتوهای دل نگرانی و آشوب روحی و نیز ناراحتی و دلخوردگی از یک دیگه نجات بده. یادمون باشه شناخت

احساسات می تونه ما رو برای رسیدن به زندگی سالم و آرامشی پایذار و حقیقی کمک کنه! ایشالا... 

و مهم اینکه  توجه داشته باشید در فرهنگ غربی مفهوم عشق با اون چیزی که در فرهنگ ایرانی اسلامی وجود داره تفاوت داره که اگه شد ایشالا

بعدن مینویسم . در نهایت یادی کنیم از استاد علی شریعتی  بزرگمردی عاشق به آب و خاک وخلق و آیینش که سهم بزرگی در تحول خیلی از ما

جوون ها داشته!

ختم کنم به این مفهوم که شاید با فهم مطالب بالا برای دکتر متجلی شد که:

خدایا به آنکه دوست می داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است

و به آنکه دوست تر می داری بچشان

که دوست داشتن از عشق برتر است!

                                                                                                                                            خدایش بیامرزاد  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 5:46  توسط هاني  | 

سکوت هم برای خودش

دنیایی دارد بس پر هیاهو

چون آبی آرام اقیانوس ها

که در عین سکوت

اعماقش از تلاطم ها

آکنده است

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 18:4  توسط هاني  | 

من آمده ام

 تا بجنگم

 با هر چه نمی خواهد باور کند

 که من آمده ام   هستم  نفس می کشم!

 با هر چه نمی خواهد حقیقت انسان بودن را باور کند

 با هر چه نمی داند انسان اهل سازش نیست

 آمده ام تا بجنگم

با هر که با دوست داشتن بیگانه است

صمیمانه دوست داشتن!

 با هر که زیبایی را در طلوع نمی بیند

 و با آنکه با پستی پیمان بسته

 من میجنگم 

 با هر چه نمی خواهد من خوب باشم

میجنگم پس من هستم!

 تسلیم نخواهم شد پس من هستم!

 دوست خواهم داشت هر چند دوست داشته نباشم!

 پس من هستم!

 کودکان را خواهم بوسید

 پیر مردان را سلام خواهم گفت

علف های هرز را خواهم چید

 پروانه را تسلی خواهم داد

 اما خواهم جنگید باز

 تا باشم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 17:55  توسط هاني  | 

روزی خواهم مرد

چون یک برگ  چون یک غاز

چون یک قطره زیر تابش افتاب

کجا خواهید کردنم دفن

نیست فرقی برای من!

زیر سقف

در دخمه ای سرد

زیر کاجی بلند یا مردابی سبز

یا بیابانی گرم

نیست فرقی برای من!

که خواهد گریست برمن؟

پیر زنی نابینا

پیر مردی جزامی

تاجری گرد

ملایی چاق یا استادی نرم!

دختری زیبا  یا سری اخمو

یا پدر و مادرم

خواهران و برادرم

یا آنکه دوست می دارمش در همه عمر

نیست فرقی برای من!

کی خواهم مرد؟

فردا و یا صد سال بعد

این لحضه که می نویسم و یا لحظه ای قبل!

نیست فرقی برای من!

کجا خواهم مرد؟

زیر سقف آسمان هنگام نبرد

یا کنار جویبار سرم برتختی سپید  یا به عرش برجی بلند

نیست فرقی برای من!

چگونه خواهم مرد؟

با دانه ای برنج

که  غلطیده به حنجرم

 یا قله ای که غلطیده ام ز دامنش 

شیشه ای که فرو رفته به ناخنم

یا سنگ سیاهی که شکسته نگاه من

ریشه ای که در استخوانم می دود

یا بغض گرمی که قلب را می فشرد

چه فرقی دارد برای من!

اما مهم است برای من

بگویید

زیر لب آرام:

گر چه بد بود و کرد بسیار بد

دوست می داشت خوب باشد بسیار

خیلی ی ی ی ی ی ی !

چون پرواز

چون غرقه شدن در جویبار

چون خسته شدن  زیر تگرگ!

و بنویسید برسنگ قبرم

" دوست می داشت این پسر بد

 دوست بدارد

چون دوستی که دوست می داشتش بسیار "

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 17:7  توسط هاني  | 

من حقیقت را دیده ام

آن گونه نیست که در ذهنم آن را ساخته بودم.

آن را دیده ام  دیده ام

و تصویر زنده آن برای همیشه روحم را آکنده است.

اگر امکان داشته باشد که همه چیز در یک روز   در یک ساعت

یکباره تدارک دیده شود

مهم ترین چیز دوست داشتن است

                                                                                                     فئودور داستایوفسکی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 12:15  توسط هاني  | 

من دیروز داشتم به خودم فکر میکردم!

من باید خودمو عادت بدم صبح ها زود بیدار شم!

من   خودمو نمی بخشم!

از این جملات می فهمیم که دو  وجود در ما قرار داره!

تا حالا فکر کردید که اینا چه تفاوتی با هم دارن؟؟

کمی به این فکر کنید تا ......

 

"من" همون وجود ذاتی و حقیقی ماست. وجودی که گاه از اون به وجدان تعبیر میشه! گاه روح ! گاه ذات ! ..... در وجود "من" هیچ گاه خطا واقع نمیشه!

اما بزارید درباره "خودم" بگیم :

خودم وجود جسمانی ماست همون وجودی که دیده میشه همون وجودی که خواسته های مادی و دنیوی داره ! حیات جسمانی ما به این وجود بستگی داره.

"من" همون وجودیه که باقی میمونه ! همون که عشق می ورزه! رویا میبینه! پاکه و شفافه  حتی در پلید ترین آدم ها این وجود  هست اگر چه ضعیف شده! اما وجود داره!

باید باورش کرد مثل یه کودک ازش مراقبت کرد بزرگش کرد تا بتنونه از ما مراقبت کنه!

(اجازه بدید به ذکر همین توضیحات  در مورد این دو نوع وجود بسنده کنم اگه خدای ناکرده کسی خواست بیشتر بدونه بم میل بزنه) !!!

اما چرا دونستن این دو نوع وجود لازمه:

چون ما غالبا این دو رو مترادف هم میبینیم یا بدتر از اوون وجود "من" رو فراموش میکنیم یا دنباله رو "خودم" می کنیمش!

اول درباره این فکر کنیم تا باور کنیم این دو تا از هم جدا هستند........بعد میگم چه استفاده ای ازش میشه برد!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 11:35  توسط هاني  |